سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
*خاطره ی دیدار با یک فرشته مهربون * - حیات طیبه



*خاطره ی دیدار با یک فرشته مهربون * - حیات طیبه

   


بسم رب المهدی

او میگفت :
میگند یه دوستی هست ؛  یعنی یه فرشته
فرشته ای مهربون و صالح . یک مامور سراپا عبد و گوش به فرمان خدا
میگند هیچ تخلف و تخطی ای از امر الهی نمیکنه و چون خدا هیچ وقت هیچ بدی ای در حق بنده هاش نمیکنه پس وقتی اون فرشته رو میفرسته سراغ بنده هاش یعنی جز خوبی و خیر سراغ بنده اش نفرستاده
این فرشته مهربون در نظر من کسی نیست جز حضرت عزرائیل
...
...
این پست و این حرفها بر میگرده به شب نوزدهم ماه مبارک رمضان
شب ضربت علی ! شب اوج علی و شب فزت و رب الکعبه ی علی :((
...
...
ضربان قلب به کندی!
نفس هایی ارام و با فاصله زمانی طولانی از هم !
گوش و چشمی که باز بود اما نه میشنید و نه دیدی داشت !
اطرافیانی با چهره های آشفته !
مادری با چشمان...
و...

همه اینها رو وقتی متوجه شدم که دیگه اون شخص رفته بود!  چون یه مرتبه درد شدیدی در همه وجودم حس کردم! متوجه شدم که دارم می بینم . متوجه شدم که دارم میشنوم !
هر چی صلاح بود و نبود اون موقع این فرشته مهربون ما رو رها کرد و رفت .
این که میگم مهربون خداوکیلی مهربان بود . هیچ ازار و اذیتی نداشت . هیچ برخورد تند و چهره ای در هم کشیده که همیشه در گوش ما خوانده شده و صدای تالاپ تولوپش بلنده نداشت

ای فلانی ! یادت نرفته هنوز ؟ نکنه یادت بره ؟ اصلا مگه میشه یادت بره ؟

پ.ن1 : قصدم خاطره نویسی و گفتن خاطره ها به این شکل نبود
پ.ن 2: خودمونیما ؛ اگر این فرشته مهربان و مامور خداوند بیاد سراغ ما چیکاره ایم ؟
پ.ن3: چند روز پیش به خاطر احوال ناخوشمان به طور مخفیانه نوبت گرفته بودند برای یه دکتر!  بنده نیز مشرف شدم ! حضرت اقای دکتر فرمودند تفکرات بیجا شدیدا مانع سلامتی ست. از ایستادن بیجا در فکر و قلب و ذهن مبارک خودداری کنید . بعد اینکه باید استخر بری و فوتبالت رو هم زیاد تر کنی ! ولی شیرجه زدن ممنوع !! دیروز پس از مدتها رفتیم یه استخر توپ :دی .... جای همه خالی شنا رو با شیرجه شروع کردم :دی ... ولی در کل سه چهار تایی بیشتر نزدم چون نمیشد دیگه . زیادش خوب نبود :))
 .... آخه آقای دکتر ؛‏ خدایی شنا رفتن بدون شیرجه اصلا حال میده؟!  نمیده دیگه !

یا ع ل ی مدد / التماس دعا



محمدرضا صغیرا دوشنبه 25 آبان 88


موسیقی