بسم رب المهدی
پیرمردی فرتوت و از کار افتاده با پسر ، عروس و نوه چهار ساله خود زندگی میکرد
دستان پیرمرد می لرزید چشمانش خوب نمی دید و به سختی می توانست راه برود ...
غذا از قاشقش بر زمین می ریخت .
وقتی لیوان در دست می گرفت نوشیدنی روی رومیزی پاشیده می شد و زن و شوهر از این وضعیت ناراحت بودند.
شبی هنگام خوردن شام ، غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست ، پسر و عروسش خیلی از این خرابکاری پیرمرد ناراحت شدند
... باید درباره پدر کاری بکنیم وگرنه تمام خانه را به هم می ریزد.
آنها یک میز کوچک در گوشه اتاقی قرار دادند و پدر مجبور شد به تنهایی آنجا غذا بخورد
بعد از اینکه یک بشقاب از دست پیرمرد افتاد و شکست ، دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه چوبی بخورد .
هر وقت همه خانواده او را سرزنش میکردند پیرمرد اشک می ریخت و هیچ نمی گفت .
یک روز عصر قبل از شام ، مرد جوان متوجه پسر چهار ساله خود شد که داشت با چند تکه چوب بازی میکرد.رو به او کرد و گفت :
"پسرم چی درست می کنــــی ؟"
پسر با شیرین زبانی گفت :"دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست میکنم که وقتی پیر شدید در آنها غذا بخورید"
و تبسمی کرد و به کارش ادامه داد ...
جمله ای که از دهان کودک خارج شد چنان آنها را در خود فرو برد که دیگر قادر نبودند هیچ کلمه ای بر زبان بیاورند .
اشکهایشان جاری شد . نیازی به سخن گفتن نبود ، هر دو می دانستند چه باید بکنند !!!
| Design By : Pichak |
